غربت نامه!!!
عرضم به حضور نمیدونم چی دوستان بعله!!مام افتادیم دانشگاه البته بعد اینکه شاخ غول رو شکستیم وبه خودمان بالیدیم بعد از کلی دوندگی(من هرچی از این دوندگی بگم کم گفتم همینقد بگم ۹ صبح مارو فرستادن تو یه ساختمون ساعت ۳ برگشتیم بیرون..حالا ما هی اون تو از این اتاق به اون اتاق از این فرم به اون فرم...اونوقت خانواده های گرامی داشتن بیرون پذیرایی میشدن!!!حالا که به آخرین مرحله با کلی سختی رسیدیم فقط هم دونفر مانده بودیم ها!!!(این ها خیلی مهمه)خانمه یه نگاه کرد بهمون بعد یه ژستی گرفت برامون:خوب ما میخوایم بریم نهار!!!حالا ما اینجوری(فکمون چسبیده به زمین و اینا)پس ما چی؟؟؟؟؟؟خوب دیگه برید فردا بیاید!!
از همه اینها بگذریم شد روز اول دانشگاه..مثل این آدمای که یه کشف مهمی کرده باشن رفتیم تو دانشگاه البته به لطف آموزش هیچ کلاسی تشکیل نشد!!!مام نشسته بودیم و هی حالا نخند کی بخند!!که این خندیدن کار دستم داد حالا تصور کنید دسته کلیدت توی یه عملیات افتاده وسط سطل آشغال تو هم مجبوری از توش در بیاری(آخه کل زندگیت تو همون دسته کلیده هس!!)..اونم چی جلوی کلی آدم تو دانشگاه. ...حالا خودتون تصور کنید آدم زیر چه فشاریه!!
شب دوم هم حالا تصور کنید تو خوابگاه ظرفارو شستی بعد یه ساعت رفتی آشپزخونه ظرف گرامی رو برداری میبینی جا تره بچه نیست!!!اون وقت چه حسی بهت دست میده..حس خاصی البته نداره فقط باید هرشب به دلیل نداشتن بشقاب تو قابلمه غذا بخوری...حالا فکر کنید فشار به کجا رسیده..بعله و اینا!!!
دیگه زد سه روز تعطیلی خورد به پست ما که بریم شهمرمون..حالا فکر کنید سوار اتوبوس شدی چیپس و پفک رو در آوردی شروع کنی از جاده لذت ببری از ماشین یهو دود بلند میشه...به قول ما شمالیا علییییییییییییییییییییییییییی!!!!!ماشینم خراب شده..دیگه واقعا چه حس نوستالژی به آدم دست میده من نمیدونم؟
بعد از کلی این در و اوندر ماشین میفرستن برای اینجانبان..هنوز نیم ساعت نشده که راه آفتادی میافتی تو ترافیک چرا آنوقت ؟؟جون همه ی ملت تصمیم گرفتن ازشمال دیدن فرمایند..بعله!!!..دیگه با هرچی بدبختی بود به آغوش گرم خانواده بازگشتیم..
بعدش که این وسط یه اتفاقاتی افتاد دوباره با کوله بار بسیار زیاد از چیزهای مامان پز و مامان دوز مامان آماده شده برگشتیم به آغوش خوابگاه!!!
الانم که در خدمت دوستان هستیم!!!
راستی دیدید چیشد وبلاگم؟؟بعد از یک دعوای حسابی با یکی از دوستان گرامی(چقدم ازش خوشم میاد!!جو نگیردت!!!)من هم چون بهم خیلی برخورد این وبلاگ را کاملا بستم..بعد ازون جا که دوستمان خاطرمان را خیلی میخواست و عذاب وجدان داشت دوباره رفت برامان ساخت!!!این شد که وبلاگم بی آرشیو شد...اسمش هم عوض شد..یعنی کلا تغییر دکوریشن دادیم!!!
فعلا تا بعد!!!
پ.ن۱:(بالاخره ماهم پی نوشت نوشتیم!!!)راستی از پدرم عذرخواهی میکنم آخر ایشان به خاطر بنده یک روز مرخصی گرفتند تا زیارتمان کنند ماهم به روی خویش نیاوردیم با دوستان رفتیم دریا و پیتزا و پارک تا صفا سیتی داشته باشیم اونوقت!!!!
پ.ن۲:من چرا پزشکی زدم؟
